...
نمیدونم چطوری بگم............
دلم گرفته...........
چند ساعت دیگه میخوام برم.................
منتظرم می مونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم چطوری بگم............
دلم گرفته...........
چند ساعت دیگه میخوام برم.................
منتظرم می مونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قلم برداشتم تا عشق و دنيا را معنا كنم
عشق و دنيايي كه هر لحظه اش خاطره ايست
به هر طرف نگريستم غمي ديدم
به هر جهت نگاه كردم غصه اي بود به بزرگي صخره !
دنيا بود ، غم بود ، عشق بود ، من بودم و قلم
قلم مي گريست و من اشك مي ريختم
قلم ناله مي كرد و من فرياد مي زدم
چه مي توان كرد ؟
قسم خوردم كه دنيا و غمهايش را فراموش كنم ولي نمي شد
دلم مي خواست قلم را بشكنم تا ديگر ننويسد
تا ديگر از سياهي قلم اثري نماند ، اما نتوانستم
چون قلم مرا شكست و اشكهايم را جاري كرد
باز سكوت كردم
باز هم با قلم ، غم عشق و زندگي را نوشتم
باز در سكوت تاريك خود ، اشك ريختم !
و در تاريكي شبهاي بي ستاره ي قلبم ، جان دادم
دیگه خسته شدم.....................
دیگه...........
خودش میدونه با کی هستم.............
آن سوی ناکامی ها
همیشه خدایی هست که داشتنش
جبران همه نداشتن هاست
دل من از تو جدا نیست
این هوا بی تو هوا نیست
چی بگم از کی بگم
دیگه غم یکی دو تا نیست
روزهای من
تکرار زخمه هایی است
که درد را
بی رحمانه می نوازد...
رسوب کرده ام
در آبی سرد لحظه ها...
احتیاط باید کرد...
همه چیز کهنه می شود...
و اگر کمی کوتاهی کنیم عشق نیز...
بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب می گیرند...
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا میشه، لحظه دیدن میرسه
هر چی که جاده س رو زمین به سینه من میرسه
ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم
اگه تو رو داشته باشم به هر چی میخوام میرسم
وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم
گلهای خواب آلودمو واسه کی بیدار بکنم
دست کبوترای عشق واسه کی لونه بسازه
مگه تن من میتونه بدون تو زنده باشه
عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو
عمر دوباره منه دیدن و بوییدن تو
نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس میخوام
عمر دوباره منی تو رو واسه نفس میخوام
زیر باران ایستاده ام.سیگاری میگیرانم.
در تصاعد دود آن با انگشت نقش تو را قلم میزنم.
با چشمانم مینوازمش .با باز دمم میبوسمش.
به تو میاندیشم،میاندیشم، میاندیشم....
حالت سکری به من دست میدهدچشمانم را میبندم.
تو را میبینم که به من خیره شده ای .
با لبانی که از تعجب و اشتیاق عشق نیمه باز مانده اند
که گویی تازه از یک بوسه شیرین باز گشته اند......
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد ، دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفکم را ، دست
و آبرویم را نریزی ، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن..... با مردم بی درد ندانی که چه دردیست....
خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمده ام.
انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام.
انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.
خسته ام آنقدر خسته که حتی نام خود را فراموش کرده ام و هیچ یادم
نیست برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.
من شکل سنجاقکی را که در کوچه کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.
خسته ام انگار این کوچه های سرد خاکی تمام شدنی نیست.
از دست زمین و اسمان دلگیرم و از دست درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.
خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفسهای گرمت بی اعتنا بگذرم.
بگو چقدر به انتظار بنشینم تا زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد
خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟
چقدر پیراهن کدرم را در چشمه آرزوها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟
اگر شوق رسیدن به دستهایت نبود هیچگاه اغوشم را نمی گشودم
و اگر صدای گوش نواز تو نبود از گوشه تنهایی بیرون نمی آمدم.
اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم
و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمی فهمیدم.
من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هر روز بر با شکوهترین قله زندگیم بایستم
و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم.
تقدیم به عسلم..........
در قمار زندگی عاقبت ما باختیم
بس که تک خال محبت بر زمین انداختیم